تبليغاتX
محمدعلی
اینجا شیرین زبونی های مملی،کارهاش ورفتارش وبرخوردهای ما بااون ثبت میشه.
یکی از بچه های مهد محمدعلی روز عید غدیر عیدی های خیلی خوشگلی به بچه هاداد.

من واقعا پدر ومادرشو تحسین کردم که همچین سلیقه ای به خرج دادند

که هم بچه ها رو خوشحال کردند وهم باعث میشن این روز و این عید تو

 ذهن بچه به عنوان یه خاطره خوش باقی بمونه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 12:33 PM  توسط ستاره  | 

چند وقتیه آقازاده ماخیلی بد غذا شده واسه همین مامانش (یعنی من) هم استعدادهاش

 شکوفا شده وبرای اینکه ایشون تمایل به غذا خوردن پیدا کنه دست به کاری میزنم

از جمله تزئین غذا به هر زور ضربی که شده :

ماش پلو با گوشت قلقلی

اولش کم نیاورد وباز شروع کرد به کج و کوله کردن خودش :

این چی چیه درست کردی ؟این چرا این شکلیه؟

ولی بعد سریع شروع به خوردن کرد اولین بار بود که خودش گوشت میخورد!

اولم از دماغش شروع کرد به خوردن! خیلی هم با لذت میخورد

کلی من وباباش ذوق کردیم اینام بچه های نسل جدیدن دیگه

قدیما پدرومادرا از چیا ذوق میکردن حالا از چی؟!

خلاصه تزئینات موفقیت آمیز بود 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 4:59 PM  توسط ستاره  | 

خاله مملی از راه رسیده

مملی :چرا واسمون بستنی نخریدی دلمون آب شد؟

خاله شگفت زده وبا تعجب ولبخند:مگه رو پیشونی من نوشته همیشه بستنی بخرم؟

مملی : اخه همیشه میخریدی!

بابا ازراه میرسه

مملی :چرا هیچی واسمون نخریدی منتظر بودیم؟!

بابایی:بله بله چه حرفا مامانی بچه اینا رو از تو یاد میگیره ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 10:16 AM  توسط ستاره  | 

تازگیا فهمیدیم این پسر ناقلای ما چه چیزایی میدونه وما بیخبریم!

دایی حسین از حمام اومده بود مملی بهش گفت: دایی موهات چقدر قشنگ شده!

دایی : قابل نداره

مملی : مگه فروشیه

فائزه موهاشو دم اسبی بسته بود

مملی : چرا موهاتو اینجوری بستی من خوشم نمیاد!

خاله : پسرت مشکوک میزنه!

چند ماهیه که به خونه جدید اومدیم و  اوائل محمد علی با حضور من دم در وایمساد و بچه ها

رو نگاه میکرد چون میترسید در بسته بشه بعد کم کم اونا اومدن خونمون ولی مملی خونه

هیچکس نمیرفت.

الان دیگه خون شون میره وبازی میکنه واسه ما هم خوب شد از بس بچه ها میومدن خونمون

و همه جارو بهم میریختن .یه کم هم خونه اونارو بهم بریزن!

چند روزی رفته بودیم چهار محال وبختیاری مملی حسابی آب بازی کرد وجلبک دریایی وپروانه

 شکار کرد یه بار که دنبال یه پروانه میکرد وقتی گمش کرد گفت: ناپدید شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 2:31 PM  توسط ستاره  | 

شب موقع خواب

بابا:بخواب دیگه

مملی:تو دیوانه ای

بابا: دیوانه یعنی چی؟

مملی:یعنی خرمگس یعنی الاغ تو دیوانه ای تو همش میری سرکار همش درس میخونی

 همش منو اذیت میکنی همش عصبانی میشی  همش دیوانه ای

بابا:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 11:36 PM  توسط ستاره  | 

اینم یه پسر کوچولو که منتظر کادو هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 3:19 PM  توسط ستاره  | 

دیروز برای اولین بار پسرم رفت آرایشگاه

به اندازه تمام ۳ سال عمرش زیر دست آرایشگر گریه کرد با هیچ ترفندی آروم نمیشد.

 دیگه به هق هق افتاده بود ولی خیلی بامزه شد به گریه هاش می ارزید

بهش میگم موهات بلند شد بازم میبرمت سلمونی

 میگه :بازم گریه میکنما!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 9:58 PM  توسط ستاره  | 

محمدعلی امروز وایساده بود داشت کارتون می دید جلوی دید منو گرفته بود.

 بهش گفتم :برو کنار منم میخوام تلویزیون ببینم .

گفت:من میخوام ببینم تو نبین

گفتم بهت میگم برو کنار

برگشت با تحکم وبا صدای بلند به من گفت:مگه تو بچه ای؟!

دوست مملی ـ سما ـ اومده بود خونمون داشت بستنی میخورد دور دهنش بستنی

 چسبیده بود مملی میگفت: سما رو ببین شبیه دقلک شده!(دلقک)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 0:27 AM  توسط ستاره  | 

امروز برفی اومد که ماهم شاید 15سال بود ندیده بودیم. مملی دیگه طاقتش تموم شده بود

تو این بوران رفتیم تو کوچه وعکس گرفتیم. مملی که تو برفا نشسته بود.

 چند تا قلمبه برف هم آورد تو وباباش براش آدم برفی درست کرد. باباش هرچی اصرار کرد

صبر کن تو فریزر بمونه تا یخ بزنه نذاشت. میگفت: میخوام بذارم پهلوی بخاری تا یخ بزنه

هر چی گفتیم آب میشه میگفت :نه نمیشه

 آخرش هم وقتی آب شد هی میگفت :آدم برفی کجاست میخوامش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 10:38 PM  توسط ستاره  | 

پسرم چند تا فعل خوشگل بلده مثل اینا:

کیک پزید ـ کارتون دیدیدم - چلاغه میگه : گار گار  (کلاغه میگه قار قار)

خواب میدیدم تو چمشم قرطه میریزیدی (توچشمم قطره میریختی)

پرنده رو بذاریم تو گفس (قفس)

پایین وبالا  - جلو وعقب - خاموش وروشن روهم برعکس میگه

آقا لباس مرد عنکبوتی روهم میپوشه  وبه در دیوار تار میندازه

مرد عنکبوتی

مملی وقتی با باباش داشت از خونه عمه اش بر میگشت به باباش گفته :

به مامان smsبزن ببین لباس مرد عنکبوتیم خشک شده!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 5:19 PM  توسط ستاره  |